چشم باز می کنم روبه رویم دریایی می بینم با موج هایی آرام و بر بالایش پرندگانی که پرسه می زنند. هوا روشنه و می شه  وسعت دریا رو دید . عجیب نعمتیه  دریا! صدای موج ها آرامشی به من دست می دهن ، گویا حرف می زنن و خدا رو تسبیح می گن. سنگ های بزرگی در ساحل دریاست ، می رم و روی یکی از آنها می شینم این طور دریا رو زیباتر می بینم باز هم آروم نمی گیرم و پایم رو جلوتر می ذارم به دریا می رم ، آب تا نیمه ی بدنم رفته . بر می گردم دوباره بر روی سنگ می نشینم . عظمت دریا گوشه ای از عظمت خدا رو به من نشان داد. تا کنون دریا رو ندیده بودم ! روز عجیبی است گویا دریا آمده بود مرا ببیند! نامه ای که نوشته بودم پاره می کنم و به دریا میندازم مج ها تکه های کاغذ رو می برند، می برند و می برند . می ایستم که برم و با دریا که اولین بار دیدم وداع کنم ، موج ها بیشتر می زنند چشمم به تکه کاغذی می افتد که کنار سنگی است اون  رو بر می دارم بر رویش نوشته: من امروز برای همیشه رفتم... گیچ می شم و فریاد می زنم دریا تو دیگه چرا؟؟؟!!!...