ژاپنی ، چینی ،کره ای!

برای دیدن بقیه به "ادامه مطلب" برید

برای دیدن بقیه به "ادامه مطلب" برید
این مطلب صرفا به منظور سرگرمی بوده لطفا از نویسنده اش انتقاد نکنید . باتشکر بهارک !
پسرا وقتی می خوان به هم سلام کنند اگه تو ماشین باشن یا موتور بوق می زنن اما دخترا اگه تو ماشین باشن از خیر سلام کردن به رفیقشون می گذرن!
پسرا نمره ی امتحانی مورد قبولیشون اگه خونده باشن دهه اما دخترا بیست
پسرا وقتی بخوان هم دیگرو بزنن آستیناشون بالا می زنن اما دخترا روسری همو می کشن !!
پسرا وقتی بخوان زن بگیرن مامانشون باید تایید کنن اما دخترا بخوان شوهر کنن باباشون باید اوکی رو بگن!
پسرا مویایلشون تو جیبشونه اما دخترا آینه یا دستمل کاغذی!
دخترا اگه گرمشون بشه باد بزن به دست میگیرن اما پسرا گرمشون شه هر چی دم دستشون باشه مثل تقویم و روزنامه و یا بادستشون خودشونو باد میزنن!!
پسرا اگه یه دختر خوشگل تو خیابون ببینن صد تا متلک بهش میگن ولی اگه دخترا یه پسر خوش تیپ ببینن عاشقش میشن!!!
دخترا از کرم خوششون میاد و پسرا از زل
پسرا اگه عاشق بشن دنیا رو به هم میزنن تا به عشقشون برسن اما اگه دختر عاشق بشه بدبخته!
دخترا با هم حسودی می کنن و از بدی هم میگن ولی پسرا از هم تعریف می کنن!
پسرا از ماتیک بدشون میاد دخترا از بوی جوراب پسرا!!!!
دخترا زبون دارن پسرا عقل
دخترا سواد دارن پسرا یه خودکار که همیشه تو جیب لباسشونه!!!
پسرا وقتی بلند بخندن دهنشون باز میشه و دخترا وقتی بلند بخندن دلشون درد میگیره!!!
پسرا اگه گریه کنن بی صداست ولی دخترا گریه کنن چشماشون سرخ میشه و دستمال کاغذی میخوان و باید یکی آرومشون کنه!
... بای تا فردا...
من کجا دل شکنی کردم که تو با دلم چنین کردی ؟!
عاشقی بودم مه چشمانم تو چرا مه شکنی کردی؟!
قلب من کلیدش دست دستان تو بود
چشم من نگاهش نور چشمان تو بود
ای همه آرزوی من نگیر این روزا از من
به خدا روزام مال توست نگیر این روزا رو از من
قسم به اسم پاکت عاشقی درد هلاکست
رسم دنیا اگه اینه روحم اینجاست ولی جسمم زیر خاکست
به شکوفه های عشقی که زمین ندارد آن را
من هدیه دادم به تو آن شکوفه های جان را
گرچه سنگ است دل تو ولی دانم که تو میری
میری از عالم پاکان جون از عشق من اسیری
ولی ای جانم صبر کن تا که من ببینم
ببینم نگاه گرمت بشنوم سکوت سردت !
حالا که رفتی و من اینجا مانده ام تنهای تنها
ولی جای تو خالی است عاشقی من چه عالی است!
مداد رو بی جهت به دست گرفتم و می خوام بنویسم . نمی دونم شاید عادت بچگیم بوده . بچه که بودم دوست داشتم کاغذ رو سیاه کنم و روزنامه رو خالی نمی ذاشتم وهر چی دوست داشتم می کشیدم گاه خورشید و ماه می کشیدم و گاه درخت و گل و گاهی هم اسمم رو صد بار می نوشتم . بابامم می گفت خرابشون نکن خط خطیشون نکن اونا رو هنوز نخوندم. انگار از همون کودکی بود که من الان نقاشیم خوبه و حتی می تونم چهره ی آدمارو تا حدی که هر کی میدید تشخیص میداد کیه بکشم! من یه نقاش حرفه ای نشدم آخه علاقم رفت من که تو بچگی عاشق نقاشی کشیدن بودم ! گاهی هم دکتر بازی می کردم بازم سراغ کاغذ رفتم و مثلا برا مریض دارو می نوشتم و الکی آمپول می زدم ! یه وقتم خمیر بازی می کردم اون موقع خمیر بازی نبود با آرد و نون خمیر درست می کردم و شکلک می ساختم برادرم یه سال از من کوچکتره اون موقع تنها هم بازی من بود. خلاصه من نفهمیدم استعدادم چی بود باید آیندم چه کاره بشم !! نویسنده؟ دکتر؟ مجسمه ساز؟! آخرش هیچ کدوم ازینا نشدم حتما هم میدونید اختیارمون دست خودمونه می تونیم هر کاره ای بشیم. اگر هم بیکار شدیم که خدا نکنه بیکار بشیم بیاید یه گروه از بیکارا تشکیل بدیم اون وقت دیگه بیکار نیستیم هر کدوممون باید یه مسوولیتی رو قبول کنه یکی باید دکتر بشه یکی رییس یکی آشپز و یکی مجسمه ساز و یکی هم نقاش! بعید نیست که بیکاری همون دنیای کودکی ماست ! قرار نبود من چیزی بنویسم شاید احتمالا بیکاری من بود که مجبور شدم بنویسم !![]()
![]()
اول مهر ها همیشه یه حالتی بوده برام ! حالا که ترم آخرم به این فکرم که اگه درسام تموم بشه برا همیشه اول مهرهای بعدی چه حالی دارم؟! شور درس و مشق و شور کلاس برای من شاید یکی از لذت بخش ترین ساعات زندگی بوده ، درس و مدرسه به نظر من مثل دوران کودکی می مونه زود می گذره اصلا همه ی عمر ما زود میگذره . یه چیزایی اومدیم یاد گرفتیم یه چیزایی هم باید یاد بدیم . ما هممون همش میخوایم که یاد بدیم درسته که تا حالا که هی ما یاد می گرفتیم اما اصلا فکر نمی کنم اسمش یادگیری بوده! اخه ایرانی از یادگرفتن از دیگران رو شاید بدش میاد"حرفایی که زده میشه باید گوش کنیم " برای منو تو یه قصه هست . قصه ی حسن کچل رو شنیدید حتما؟! قدیم بچه کچل می شد تا چیزی یاد بگیره اما الان ما کچل می کنیم تا چیزی یاد بگیریم !!! نمی خوام خدای ناکرده بدفهمی بشه اتفاقا نسل امروز خیلی باهوش تر از نسل قدیمه . من که قدیم نبودم یه چیزایی از مامان بابام شنیدم اما فهمیدم اونا بیشتر به دنبال یادگیری بودند و بیشتر حرف مامان باباشون رو گوش می کردن . باورتون می شه من خیلی دوست دارم زمان جنگ رو میدیدم مخصوصا اون صدای آژیرو که بلند میشد و مردم در میرفتند که مبادا بمب رو سرشون خراب شه زمان جنگم می دونید واسه ما قصه شده! اصلا شاید بهش هم فکر نمی کنیم که کی کشته شد؟! کی کشته داد؟! و کی کشت؟!! خلاصه ما همین جوری داریم جلو میریم و گذشته هامونم که له کردیم و آیندمونم که احتمالا از الان له شده . خدا بد نده اما واسه فرج یه دعا کنید...