شباهت با خورشید

 

روزی دختر فوق العاده زشتی که از اعتماد به نفس بالایی بر خوردار بود در خیابان " جورج برنارد شاو " را می بیند و بلافاصله از او می پرسد : در اینکه من زیبایم هیچ شکی نیست ، اما اگر گفتی وجه مشترک من با خورشید چیست؟ شاو هم بی درنگ پاسخ داد:........ قبل از اینکه پاسخش رو ببینید خودتون حدس بزنید چی گفته هر کسی درست بگه دست کمی از شاو نداره ! ....

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

به هیچ یک از شما نمی توان با چشم باز نگاه کرد!

دو سایت ناشناس!!

من این دو تا سایت رو اتفاقی برخوردم اگه رفتید دیدید سایت رو چیزی فهمیدید به منم بگید..

http://www.rlkan.com/aiqing/4dda5258E7FEBD6B/ 

http://movie.gougou.com/search?id=89113&search

 

 

فکر کنیم!

اديسون

تمام  پيشرفتهاي   عالمگير  خود  را  مديون تفكر  منظم  و يادداشت  برداري  دقيق  هستم . 

 ارنست  ديمنه

افكار  افراد  متفكر  خودبخود  مي  انديشد .

 انيشتين

 فكر  كردن،سخت  ترين  كار  بشر  است .

جبران  خليل  جبران 

آن   هنگام  كه  روحم  عاشق  جسمم  شد  و  جفت  گيري  اين  دو  سر  گرفت  من  بار  ديگر  متولد  شدم .

ويكتور  هوگو 

الماس  را  جز  در  قعر  زمين  نمي  توان يافت  و  حقايق  را  جز  در  اعماق  فكر  نمي  توان  كشف  كرد.  

مارك  تواين

مردي  كه   فكر  نو  دارد  مادام  كه  فكرش  به  ثمر  نرسيده  است  آرام  و  قرار  ندارد.  

هربرت  اسپنسر

فكر  نو  بسيار ظريف  و  حساس  است ،با  يك   ريشخند  كوچك  مي  ميرد  و  كنايه  اي  كوچك  آن  را  بسختي  مجروح  مي كند. 

كارلايل  

هرگاه  بتوانيم   از  نيروي  تخيل  به   همان  اندازه  استفاده  كنيم  كه  از  نيروي  بصري  استفاده  مي  كنيم   هر  كاري   انجام  پذير  است .

پاسكال 

آدم  بي  مغز  و  پرگو  چون  آدم  ولخرج  و  بي  سرمايه  است . 

 

چرا؟ واسه چی؟ برای چی؟

دروغ رو دوست ندارم . بعضی ها تو روزمره شون از از کلماتی مثل سر کارم گذاشتی ، دروغ میگی ، تو رو خدا؟ ، چی میگی؟! ، و کلماتی دیگه که همش از دروغ نشات میگیره زیاد استفاده می کنن . آخه چرا ؟واسه چی ؟برای چی؟

اگه بدونیم که خودشون به خود شک می کنن یا شاید زیاد دروغ می شنوند و یا شاید اصلا نمی دونن دروغ یعنی چی؟ همین طوری این کلمه ها ورد زبونشون شده .

گاهی وقتا یه حرفی که خیلی به دروغ شبیهه میمونه یه حرفه خیلی ساده و صاف باشه مثلا به یکی بگیم چه خبر؟ شاید ظاهرش همین باشه و فقط احوال پرسی باشه اما واقعا طرف میخواد بدونه چه خبر؟!! اما خیلی وقتا معنی این کلمه ها برامون فراموش میشه و حتی معنی سلام کردن رو هم نمی فهمیم . مثلا یه دوست رو تو سلف دانشگاه میبینیم و سلام می کنیم و ۱ ساعت بعد تو نمازخونه میبینیمش و دوباره سلام می کنیم 

اما این فلسفه ی دروغ که فلسفه اش از پیدایش انسان بوده تا حالا خیلی واژه ها برای ما ساخته از جمله ی کلمات فوق که ذکر شد.

البته بعضی وقتا هم دروغ لازمه که من باز مخالفم چرا دروغ بگید؟ در اینجا هم یه اصطلاح دیگه هم داریم به پیچوندن  که این همه زاده ی دروغ هست و من این را هم پیشنهاد نمی کنم و بهتره به جاش حقیقت رو بگید البته اگه به درگیری تبدیل نشه و اگه بشه با من!!  حالا لبخند بزنید . روزتون شاد

 

مشکلات یه کتابدار از زبان یه دوست (http://antiketabdar.blogfa.com/8503.aspx)

از آنجایی که تا به حال زیاد وبلاگ ننوشته ام  پس ممکنه اول کار کمی ایراد و اشتباه داشته باشم که به بزرگواری خودتون نبخشید چون هر وقت من را بخشیدن باز یک گند دیگه زدم ، پس این بار نبخشین شاید دیگه از این بدتر نشه .

من در اینجا می خواهم شما را با رشته ی کتابداری « که اگر هر کسی به شما گفت رشته ی خوبی ویا متوسطیه ، حرفش را باور نکنین » آشناتون بکنم چون خودم به وسیله ی این رشته تور شدم و الان می فهمم که چه اشتباهی کردم .

رشته ی کتابداری مذخرف ما شامل 136 تا واحده که باید در طول 7 یا 8 ترم بگذرونین و از آخر مدرک  کاربیست  کارشناسی بگیرین و فارغ التحصیل بشین . در این رشته شما یاد یاد می گیرین که چگونه از منابع اطلاعاتی مثل کتاب و مجله ، کتابشناسی و اطلاس های جغرافیایی و اینترنت و منابع وسیع الکترونیکی استفاده کنین تا بتونین به مراجعه کننده یعنی همون آدم بدبختی که آمده پیش شما تا اطلاعات بگیرد را از اطلاعات دست اول سیرآب کنین و بفرستین پی کارش . محل کار ما هم بعد از فارغ التحصیلی البته اگر کاری باشه ، اگر هم نباشه که باید برین سر گزر و بیل و کلنگ روی دوشتون بزارین در کتابخانه ، آرشیو ، بایگانی اسناد مثل اسناد ثبت اختراع و بانک های اطلاعاتی الکترونیکی و خلاصه هر اداره ای که دارای بانک اطلاعاتی باشه مثل شرکتهای بیمه ، دادگستری ، بانک ، وزارتخانه های مختلف دولت و سازمان های دولتی و غیر دولتی « آهای اینها که گفتم ظاهر کار است و شما ها که الان با خودتون گفتین که خوب عجب رشته ی خوبی ، صبر کنین تا اصل رشته رو به شما بگم ، ما اول این چیزها رو شنیدیم و آمدیم »

اول که وارد این رشته می شین یکی از استادهای پرحرف و پرچونه که سابقه ی شستشوی مغزی دادن ، زیاد داره می یاد سر کلاس و آنقدر از رشته ی کتابداری خوب می گه که فکر می کنی اصلا آسمون باز شده و رشته ی کتابداری از اون بالا بالاها « یعنی فلک هفتم » راست افتاده پایین و عجب شانس بزرگی آوردی که در این رشته و در یک شهر خوب « ببخشید ، این کلمه ی خوب را بردارید ، اشتباه شد » مشهد دانشجوی این رشته هستی . اما چندی نمی گذره که به اشتباه خودت پی می بری و به زمین و زمان و مکان و ... ناسزا و بد و بیراه می گی .

از اون همه چیزهایی که قبلا در مورد کتابدرای گفتم فقط اینها رو می بینی :

باید در یک کلاس بشینی و به کتابها یک سری شماره بدی که اصلا معلوم نیست کی این شماره ها رو از خودش بلغور کرده و چطوری شده که این همه شماره شده و اشتادش هم همش بین دو ردیف صندلی کلاس را میره و به وسط دیوار آخر کلاس خیره شده و یک سری از تمرینات فسیل شده که آنقدر در طول تدرسش به دانشجوها داده که وقتی داخل کارگاه کتابداری میشی تا آنها را حل کنی می بینی که جواب تمام تمرینات از قبل توسط دانشجویان بدبخت قبلی علامت گذاری شده و تو حتی زحمت فکر کردن هم به خودت نباید بدی .

 بعد ، از اون بانکهای اطلاعاتی که گفتم و باید به وسیله ی آنها آخرین اخبار و اطلاعات روز را به مشتری بدی تنها یکسری مبانی کامپیوتر می آموزی و تازه آخر ترم می فهمی که خودت از استاد بیشتر یاد داشتی و استاد حتی باز کردن ایمیل رو هم بلد نیست ، تازه اگر با هزار زحمت ایمیل باز کنه دچار این مشکل می شه که حالا چطوری باید ایمیل رو ببنده . خلاصه بانکهای اطلاعاتی نجومی که فریادشان گوش هر آسمان خراش را کر می کرد تبدیل میشن به موش های کوچولوی مبانی کامپیوتر که خودتهم ناگفته یاد داشتی . یکسری درس هم هست مثل ، مجموعه سازی و مرجع شناسی که حسابی بعداً در مورد آنها توضیح خواهم داد چون هم استاداش و هم خود درس نیاز به موشکافی عمیق و تحلیل کارشناسی داره .

تا اینجای کار شما 70 واحد از 136 واحد رو گذروندی ، می مونه تقریباً 70 واحد دیگه .

در این رشته شما چهارتا کارورزی داری که باید « مثلا » بری و با زحمت زیاد و مشقت فراوان کارورزی رو حل کنی  ، ولی می بینی که کارورزی به جای اینکه کارورزی باشه همش ضِرضِر بوده  که اسمش گذاشتن کارورزی ، یک مشت سوال که باید بری و از داخل کتابهای عهد عتیق و دوره ی فتح علی شاه قاجار که داخل کتابخانه ی مرکزی مونده و به روز نشده و برای انیکه اسمش درست بشه کمی هم اینترنت استخراج کنی که البته راه ساده تر اونه که از بچه های ترم بالاتر بپرسی چون تمام سوالاتی که دست شماست همون سوالاتی ِ که ترم پیش به بچه های قبلی دادن و تمام جواب ها واضح و مبرهن ، حی و حاضر جهت استفاده ی شما یکجا قلمبه جمع شده و تنها کاری که باید بکنین یک پرینت قشنگ از اونها است .

خوب عزیزان تا انیجا شما 85 واحد را پاس کردین ، بقیه راه هم از بهارش پیداست و چون خودم هنوز این مسیر « بقیه ی راه » رو نرفتم فعلا اظهار نظر رد مورد آن جایز نیست پس در همین جا سخن را کوتاه می کنم .

ولی در پایان یک توصیه ، اگر کلاهتان یا عینکتان و یا دستمال بینیتان و حتی انگشتری نامزدیتان و غیره سمت کتابدار و کتابداری افتاد از برداشتن آن یا حتی خواب برداشتن آن منصرف شوید زیرا عبور حتی از 7 قدمی این رشته جایز نیست .

وسلام .

فعلا خدانگهدار .

 

مطلب من نیست!!!

مقدمه

شنیدم میگن صداقت تو دنیا حرف اول رو میزنه . منم خواستم اینجا یه مطلب بذارم و هرچه صداقت دارم بگم .قسم به خدا حرف های اینجا حرف های یک شخص نیست حرف های خیلی هاست که حس می کنم درگیرش هستند.

یه جایی یه کسی یه دلی به دنبال می گشتم بگم، اما فایده نداشت همین وبلاگ شاید جایی بهتر باشه آخه این طوری شاید بتونم به همه بگم یه دختر چه دلی داری؟! چی میخواد؟! از زندگی چی میخواد و چی نمی خواد؟؟!!!

این حرفا شاید تو گوش پسرا نره اما تو ذاتشون میره..!! تو دلشون میره..!! پسر نفوذ داره میتونه یه دختر رو عاشق کنه میتونی حتی به راحتی ولش کنه! یا سر کارش بذاره!

بریم سر اصل مطلب....

داستان من خیلی دراز نیست ! یه روزی 17 ساله بودم . سواره  اتوبوس شدم برم به خونه به راننده ی اتوبوس که رسیدم بلیط بدم .با یک نگاه عجیب و دلنشین و با صدایی دلچسب گفت دستت درد نکنه!! نمی دونم من ساده دل بودم یا نه ؟ که به دلم نشست ، ازش خوشم اومد . دوست داشتم باهاش رفیق بشم . جوون بود و فکر کنم 7 – 8 سال ازم بزرگتر بود . هر دفعه آرزو می کردم که باز ببینمش وقتی که سوار اتوبوس شدم یه روز دیدمش هی از آینه به من نگاه می کرد.. خلاصه بگم روزی اومد که همیشه رفت و من دیگه ندیدمش فکر کنم کارشو تعطیل کرده بود! و تا حالا که دیگه ندیدمش . بیچاره حتی یه شماره هم به من نداد  فکر کنم دلش میخواست بده اما من نمی ذاشتم و برخوردم سنگین بود..!

18 ساله که شدم وقت کنکورم بود و این روزا به خیر گذشت ( کاش همیشه همین طور بود) 19 سالم که شد من به دانشگاه رفتم ، یه روز که تو خیابون داشتم میرفتم ، یه پسر رو دیدم این طور نبود که ازش خوشم بیاد یه نگاه بهش کردم (دست خودم نبود) یه دفعه اومد دنبالم . بهم نزدیک شد و شماره داد . منم گرفتم (نمی دونم چی شد ولی انگار شیطون تو وجودم رسوخ کرده بود.) . باهام حرف زد و یه حرفی جالب زد گفت : اگه بیام خواستگاریت بابات چی میگه؟!! منم جا خوردم و چیزی نمی خواستم بگم فقط گفتم به شوخی خب بیا!! خلاصه هر چند روزو هر چند هفته می دیدمش و قرار میذاشتیم. خلاصه خودمونی بگم بهم میگفت دوستم داره ، تو ماه منی، دست می انداخت دور گردنم و به خودش می چسبوند!!! می گفت حاضره هر چی بخوام بهم بده مگر بهش بگم که خودتو از بالا پرت کن پایین !! من خندم می گرفت ولی نمی دونم چرا حس می کردم این حرفا حرفه دلشه و بارها می گفت میخواد با خونوادش بیاد خواستگاریم ! اون حتی شغلش رو و شناسنامه اش رو و بهم گفته و نشون داده بود البته می گفت مسافره و به خاطره کارش اینجاست. خلاصه کنم من عاشقش شده بود چون حس می کردم اونم عاشقمه.

یه شب بود بهش زنگ زدم و که بار اول جواب نداد و دوباره زنگ زدم یه دفعه گفت من زن گرفتم !! یه لحظه مردم . حس کردم دنیا رو سرم خراب شده!! بهش گفتم دروغ میگی! گفت دیگه بهم زنگ نزن !!! قطع کرد!!!!!

فرداش دوباره بهش زنگ زدم این بار حرف زد!! و گفت که وسایلاشو جمع کرده از شهر رفته و به شهر خودشون !! من پاک گیج بودم و قطع کردم . تو خیابون همین طور راه می رفتم بی هدف!! این طور بود که بعد از یکی دو سالی که گذشته هنوز به یادشم و امیدوارم یه روز زنگ بزنه و حداقل از برخوردی که با من داشت معذرت بخواد و یا شاید این بار عاشق بشه و مثه قدیما بگه دوستت دارم ... .

حالا نمی دونم نفر بعدی کیه ؟!! کیه که میخواد عاشقم کنه؟!!! این دفعه اگه با کسی رفیق بشم دست خودم نیست و نمی تونم حرفاشو باور کنم. آخه زخم خورده ام و با زخم خورده فقط میشه مدارا کرد نه اینکه نمک رو زخمش ریخت ... !

بگید چرا بعضی پسرا با احساسات دختر بازی می کنند من که می دونم اونا یه قلب کوچیکم ندارن . من صادقانه زدم این قصه رو تو وبلاگ اگه گذر تو شده به اینجا  با یه اشکی جواب آروم میشم ...

کلاس درس

تصاویری جالب و نادر حتما ببینید (خواب )

کلاس درس

 

به نام زیباترین

 
پيش از اين مردم دلشان رنج نداشت هيچ كس غصه اينكه چه ميكرد نداشت چشمه سادگي از لطف
 
زمين ميجوشيد خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت ------------------------------------------------
 
------------------------------------------------------ شادي را دليل باش نه شريك غم را شريك باش نه
 
دليل(زرتشت) --------------------------------------------------------------------------------------------
 
------------ آنكه چشمان تو را اين همه زيبا ميكرد كاش از روز ازل فكر دل ما ميكرد يا نميداد به تو اين
 
همه زيبايي را يا ما را در غم عشق تو شكيبا ميكرد

عجیب ترین فرودگاه دنیا اینجاست!!!...

 

آبی و قرمز

 

ادامه نوشته