مقدمه
شنیدم میگن صداقت تو دنیا حرف اول رو میزنه . منم خواستم اینجا یه مطلب بذارم و هرچه صداقت دارم بگم .قسم به خدا حرف های اینجا حرف های یک شخص نیست حرف های خیلی هاست که حس می کنم درگیرش هستند.
یه جایی یه کسی یه دلی به دنبال می گشتم بگم، اما فایده نداشت همین وبلاگ شاید جایی بهتر باشه آخه این طوری شاید بتونم به همه بگم یه دختر چه دلی داری؟! چی میخواد؟! از زندگی چی میخواد و چی نمی خواد؟؟!!!
این حرفا شاید تو گوش پسرا نره اما تو ذاتشون میره..!! تو دلشون میره..!! پسر نفوذ داره میتونه یه دختر رو عاشق کنه میتونی حتی به راحتی ولش کنه! یا سر کارش بذاره!
بریم سر اصل مطلب....
داستان من خیلی دراز نیست ! یه روزی 17 ساله بودم . سواره اتوبوس شدم برم به خونه به راننده ی اتوبوس که رسیدم بلیط بدم .با یک نگاه عجیب و دلنشین و با صدایی دلچسب گفت دستت درد نکنه!! نمی دونم من ساده دل بودم یا نه ؟ که به دلم نشست ، ازش خوشم اومد . دوست داشتم باهاش رفیق بشم . جوون بود و فکر کنم 7 – 8 سال ازم بزرگتر بود . هر دفعه آرزو می کردم که باز ببینمش وقتی که سوار اتوبوس شدم یه روز دیدمش هی از آینه به من نگاه می کرد.. خلاصه بگم روزی اومد که همیشه رفت و من دیگه ندیدمش فکر کنم کارشو تعطیل کرده بود! و تا حالا که دیگه ندیدمش . بیچاره حتی یه شماره هم به من نداد فکر کنم دلش میخواست بده اما من نمی ذاشتم و برخوردم سنگین بود..!
18 ساله که شدم وقت کنکورم بود و این روزا به خیر گذشت ( کاش همیشه همین طور بود) 19 سالم که شد من به دانشگاه رفتم ، یه روز که تو خیابون داشتم میرفتم ، یه پسر رو دیدم این طور نبود که ازش خوشم بیاد یه نگاه بهش کردم (دست خودم نبود) یه دفعه اومد دنبالم . بهم نزدیک شد و شماره داد . منم گرفتم (نمی دونم چی شد ولی انگار شیطون تو وجودم رسوخ کرده بود.) . باهام حرف زد و یه حرفی جالب زد گفت : اگه بیام خواستگاریت بابات چی میگه؟!! منم جا خوردم و چیزی نمی خواستم بگم فقط گفتم به شوخی خب بیا!! خلاصه هر چند روزو هر چند هفته می دیدمش و قرار میذاشتیم. خلاصه خودمونی بگم بهم میگفت دوستم داره ، تو ماه منی، دست می انداخت دور گردنم و به خودش می چسبوند!!! می گفت حاضره هر چی بخوام بهم بده مگر بهش بگم که خودتو از بالا پرت کن پایین !! من خندم می گرفت ولی نمی دونم چرا حس می کردم این حرفا حرفه دلشه و بارها می گفت میخواد با خونوادش بیاد خواستگاریم ! اون حتی شغلش رو و شناسنامه اش رو و بهم گفته و نشون داده بود البته می گفت مسافره و به خاطره کارش اینجاست. خلاصه کنم من عاشقش شده بود چون حس می کردم اونم عاشقمه.
یه شب بود بهش زنگ زدم و که بار اول جواب نداد و دوباره زنگ زدم یه دفعه گفت من زن گرفتم !! یه لحظه مردم . حس کردم دنیا رو سرم خراب شده!! بهش گفتم دروغ میگی! گفت دیگه بهم زنگ نزن !!! قطع کرد!!!!!
فرداش دوباره بهش زنگ زدم این بار حرف زد!! و گفت که وسایلاشو جمع کرده از شهر رفته و به شهر خودشون !! من پاک گیج بودم و قطع کردم . تو خیابون همین طور راه می رفتم بی هدف!! این طور بود که بعد از یکی دو سالی که گذشته هنوز به یادشم و امیدوارم یه روز زنگ بزنه و حداقل از برخوردی که با من داشت معذرت بخواد و یا شاید این بار عاشق بشه و مثه قدیما بگه دوستت دارم ... .
حالا نمی دونم نفر بعدی کیه ؟!! کیه که میخواد عاشقم کنه؟!!! این دفعه اگه با کسی رفیق بشم دست خودم نیست و نمی تونم حرفاشو باور کنم. آخه زخم خورده ام و با زخم خورده فقط میشه مدارا کرد نه اینکه نمک رو زخمش ریخت ... !
بگید چرا بعضی پسرا با احساسات دختر بازی می کنند من که می دونم اونا یه قلب کوچیکم ندارن . من صادقانه زدم این قصه رو تو وبلاگ اگه گذر تو شده به اینجا با یه اشکی جواب آروم میشم ...